دیالوگ های ماندگار مکس پین؛ زمان به پیش می رود، اما چیزی عوض نمی شود

مکس پین تنها یک عاشق شکست‌خورده نبود؛ بلکه در دل دیالوگ‌های خود حرف‌های فیلسوفانه جالبی هم میزد. با هم بخشی از صحبت‌های نمادین او را مرور کنیم.

سری Max Payne داستان یک پلیس / کارآگاه شهر نیویورک با اسم یکسان را روایت می‌کند؛ مردی که پس از کشته شدن زن و بچه‌اش توسط معتادان، به سراغ انتقام گرفتن از آن‌ها می‌رود و به تنهایی شهر را بهم می‌ریزد.

دو نسخه اول سری مکس پین توسط رمدی ساخته شدند؛ اما در نسخه سوم راک‌استار مسئولیت ساخت بازی را برعهده گرفت. با وجود تغییرات نسخه سوم، اما در هر سه مکس پین، یک مورد ثابت بود و آن جملات بامفهوم و عمیق این آثار بودند.

نوع روایت داستان به شکل کمیک و تصاویر تاریک و رنگ‌ورورفته مکس پین هنگام روایت داستان، به خصوص در دو نسخه اول، در ذهن بازیکنان حک شده‌اند. در این مطلب قصد داریم بخشی از جملات شنیدنی سری مکس پین را روایت کنیم.

در ادامه این مطلب دیالوگ‌ها و بخش‌هایی از داستان سری مکس پین فاش خواهند شد.

مکس پین 1

«رویاها عادت زشتی دارن که وقتی حواست نیست، خراب بشن. خورشید با جسارتی تمرین‌شده غروب کرد. گرگ‌ومیشی آکنده از شومی در آسمان خزید.»

در همان لحظات آغازین بازی، مکس پس از ترک محل کار و بازگشت به خانه چنین جمله‌ای را بازگو می‌کند. فضاسازی مکس با این دیالوگ‌ها، ما را برای روبرو شدن با اتفاق ناخوشایند روبرو آماده می‌کند: همسر و بچه او کشته شده‌اند. همین نقطه شروع بازی و انتقام‌گیری مکس پین است.

معروف است که دنیا از پشت می‌زند و مکس به همین موضوع اشاره می‌کند؛ اینکه وقتی فکر می‌کنی همه چیز روی روال است، به یکباره اتفاقی ناگوار رخ می‌دهد و رویاهایت جلوی چشمت پر پر می‌شوند.

«درباره فرشته‌ها چیزی نمی‌دونم، ولی ترس به مردها بال میده.»

یکی از بهترین روش‌های غلبه بر ترس، مواجهه با آن است. شاید این موضوع بسیار سطحی به نظر برسد، اما تا وقتی به موضوعی نزدیک نشویم، همواره حس ترس از آن وجود دارد؛ اما پس از روبرو شدن با آن، متوجه می‌شویم موضوع آنقدرها هم ترسناک نبوده است.

در روانشناسی هم مفهومی به اسم مواجهه درمانی (Exposure Therapy) بر همین قاعده بنا شده است. دیدگاه مکس نسبت به ترس جالب است؛ او ترس را محرکی برای انگیزه گرفتن، کسب شجاعت و قدرتمند شدن می‌داند و برای همین آن را به بال فرشته تشبیه می‌کند.

«از یه چیز مطمئن باش: بیش از حد شخصی رو تحت فشار قرار بده و دیر یا زود، او هم مقابله به مثل خواهد کرد.»

جمله‌ای فیلسوفانه از کارآگاه محبوب شهر نیویورک. این دیالوگ یادآور ضرب‌المثل چوب در لانه زنبور کردن است و به این مفهوم ساده اشاره دارد که اگر شخصی را بیش از حد مورد اذیت قرار دهیم، بالاخره او هم صبر خود را از دست خواهد داد و نسبت به اعمال ما عکس‌العمل نشان خواهد داد.

البته این قضیه عادت برخی افراد سمی هم هست؛ آن‌ها شما را بیش از حد فشار می‌دهند تا واکنش شما را برانگیزند و وقتی نسبت به آن موضوع واکنش نشان دادید، شما را بابت این واکنش سرزنش می‌کنند و خود را در نقش قربانی قرار می‌دهند.

«او می‌خواست برای ساعت شنی‌اش شن‌های بیشتری بخره؛ اما من چنین چیزی نمی‌فروختم.»

وقتی بالاخره با آنجلو پونچینلو روبرو می‌شویم، او قصد دارد با ارائه اطلاعات نامفهوم و تکه‌تکه مسئولیت را از دوش خودش بردارد و متوجه شخص رده بالایی از بدنه دولت کند. اما مکس پین به حرف‌های او اهمیت نداد.

اشاره به ساعت شنی و شن بیشتر کنایه از خریدن زمان توسط پونچینلو بود تا جان خودش را نجات بدهد؛ اما مکس پین گوشش از این حرف‌ها پر بود و تنها به فکر انتقام زن و بچه خود بود. در نهایت هم پونچینلو به دست مزدوران همان فرد دولتی کشته شد.

«- تو نمی‌تونی تو این قضیه برنده بشی، مکس.

– نه، ولی می‌تونم مطمئن بشم که هیچ‌کدوم از شما هم برنده نشید.»

این دیالوگ بین بی.بی. و مکس پین ردوبدل می‌شود. بی. بی. پلیسی فاسد است و مکس باور دارد اطلاعات الکس، همکار مکس که در اوایل بازی توسط خلافکاران کشته شد، به دست همین فرد لو رفته است.

مکس با او قرار ملاقات می‌گذارد و بی.بی. به مکس هشدار می‌دهد که این موضوع از آن چیزی که مکس فکر می‌کند، بزرگ‌تر است. در آخر هم به او می‌گوید که امکان برنده شدن مکس وجود ندارد؛ اما پاسخ مکس در نوع خود جالب است. برنده نشدن آن‌ها خود برای مکس نوعی برد است و او سعی می‌کند جلوی برد آن‌ها را بگیرد.

«وِلَد یکی از اون آدم بدهای قدیمی بود که شرافت و اخلاق داشت؛ که همین موضوع تقریبا او رو به یکی از آدم‌های خوب تبدیل می‌کنه. هیچ‌کدوم از ما قدیس نیستیم.»

این دیالوگ در یکی از اولین تعاملات مکس با ولدیمیر لم گفته می‌شود. ولد از مکس می‌خواهد تا کشتی را دوباره تحت کنترل او در آورد و در ازای آن، مکس تعداد کافی اسلحه برای ادامه ماجرای خود دریافت خواهد کرد.

مکس باور دارد با اینکه ولد تبهکار است، اما پایبندی او به مرزهای اخلاقی او را در دسته آدم‌های خوب قرار می‌دهد. استدلال مکس برای این موضوع هم نقص داشتن هر انسان است؛ هرچند در نسخه دوم متوجه می‌شویم ولد به این خوبی‌ها هم نیست.

مکس پین 2

«خانم‌ها و آقایان، لطفا بگذارید مکس پین را به شما معرفی کنم: بهترین [کارآگاه] نیویورک با بیشترین تعداد تبهکاران کشته‌شده تاکنون. مهمانان عزیز، آماده مرگ شوید! مکس، خیلی دوست دارم بیام و ازت استقبال کنم، ولی فعلا مشغول قایم شدن زیر یک میز و جاخالی دادن از گلوله‌ها هستم!»

در نقطه‌ای از دومین نسخه مکس پین، ولد در حال مبارزه با وینی گاگنیتی و مزدوران او است. پس از ارائه گزارش به پلیس، مکس اعلام آمادگی می‌کند و به آنجا می‌رود تا شاهد مبارزه بین وینی و گروهش با ولد باشد.

او که به یاری ولد آمده است، با استقبال گرم او روبرو می‌شود؛ جایی که ولد سعی می‌کند با همان زبان تند و بامزه خود، هم در دل وینی ترس بیاندازد و هم از مکس تعریف کند. این اولین دیدار مجدد بین مکس و ولد در نسخه دوم است.

«گذشته چاله‌ای عمیقه. سعی می‌کنی ازش فرار کنی، اما هرچه بیشتر بدویی، پشت سرت عمیق‌تر و وحشتناک‌تر میشه و لبه‌هایش به پاشنه‌ پایت چنگ می‌زنند. تنها فرصت تو اینه که برگردی و باهاش روبرو بشی. اما انگار داری به قبر عشقت نگاه می‌کنی؛ یا وقتی گلوله‌ای در لانه تاریک اسلحه‌ای می‌لرزه و آماده است تا مغزت رو از هم بپاشه، بر دهانه‌اش بوسه بزنی.»

همه ما در زندگی اتفاقات ناخوشایندی را پشت سر گذاشته‌ایم. بعضی از آن‌ها به حدی عمیق بودند که تصمیم گرفتیم چشم خود را به رویش ببندیم و از آن گذر کنیم. شاید این کار ما را از روبرو شدن با درد بازدارد، اما در طولانی مدت به ضرر ما تمام می‌شود.

خوب یا بد، احساسات و اتفاقات گذشته در ذهن انسان از بین نمی‌روند و درد حاصل از آن تنها وقتی کمتر می‌شود که با آن کنار بیاییم. درست است مواجه شدن با درد آسان نیست؛ اما این کار مثل گلوله خوردن است. می‌توان به دکتر مراجعه کرد و درد عمیق، اما گذرای جراحی را تحمل کرد؛ یا خود را به ندیدن زد تا اثرات آن زخم برای همیشه باقی بماند.

«گذشته مثل یک پازله؛ مانند یک آینه شکسته. وقتی اون را در کنار هم قرار میدی، خودت را می‌بُری و تصویرت مدام عوض میشه و تو باهاش عوض میشی. می‌تواند تو را نابود و دیوانه‌ات کنه؛ یا آزادت کنه.»

این هم دیالوگ دیگری از مکس پین درباره گذشته است. با قرار دادن هر تکه پازل یا آینه کنار بقیه تکه‌ها، تصویر دریافتی تغییر خواهد کرد و گذشته هم چنین قدرتی دارد: اینکه امکان بازسازی هویت و تصویر درونی را به ما می‌دهد.

تلاش انسان برای درک گذشته درد و سختی به همراه خواهد داشت؛ و همانطور که مکس پین گفته است، برخی در این روند نابود خواهند شد و برخی دیگر به شناخت بهتر از خود و در نتیجه رهایی می‌رسند.

مکس پین 3

«اگه کسی شش ماه پیش بهم می‌گفت زندگیم به این سمت پیش میره، یه شات دوبل از اون چیزی که داشت می‌نوشید سفارش می‌دادم، میرفتم بالا و بعد مغزم رو می‌پاشوندم.»

اوضاع در مکس پین سه حتی از بدترین تصورات مکس هم بدتر پیش رفت و تمامی کسانی که او مسئولیت محافظت از آن‌ها را برعهده داشت، یکی یکی کشته شدند. او به حدی از این وضعیت شگفت‌زده شد که خودکشی را به آن ترجیح می‌داد.

شاید در دو نسخه قبلی، اتفاقات رخ داده خیلی تقصیر مکس نبودند، اما در نسخه سوم او واقعا تصمیمات بدی می‌گرفت و می‌توانست از این فاجعه جلوگیری کند؛ هرچند در نهایت موفق به انتقام گرفتن از مسئول این فجایع شد.

«می‌دونستم این ایده بدی بود، ولی در نبود ایده‌های خوب به جلو پیش رفتم.»

می‌توان این جمله را به دیالوگ ولد در نسخه دوم درباره محکوم بودن به انتخاب اشتباه و سرنوشت خواندن آن مرتبط دانست. در نبود تصمیمات خوب، مکس گرفتن تصمیم اشتباه را راه حل خود می‌داند.

اما شاید بتوان گفت چنین مسئله‌ای انتخاب بین بد و بدتر است؛ اینکه ایده بد را انتخاب کنیم و به پیش رویم، یا اصلا انتخابی انجام ندهیم و منتظر باز شدن افق‌های جدیدی باشیم. شاید هم همان انتخاب ایده بد باعث رسیدن به ایده‌های بهتر شود.

«فک کنم به همون چیزی که می‌خواستن تبدیل شده بودم: یه قاتل. یه دلقک اجاره‌ای که با یه تفنگ به آدمای بد دیگه شلیک می‌کنه. خوب، یه همچین چیزی می‌خواستن و اون رو تحویل گرفته بودن. هرچی درباره آمریکایی‌ها میخوای بگو، ولی ما از نظام سرمایه‌داری خوب سر در میاریم. یه چیزی برای خودت می‌خری و همونی که پولش رو داده بودی تحویل می‌گیری؛ و این احمق‌ها برای یه گرینگوی عصبی که حوصله تشخیص درست و غلط رو نداره، پول داده بودن.»

مکس پین در نسخه سوم حتی شبحی از آن کارآگاه محبوب ما نبود و به فردی دائم‌الخمر و ضعیف تبدیل شده بود. ظاهر چاق و سر تراشیده او هم نشانه دیگری از این موضوع بودند؛ گویی با فرد دیگری روبرو بودیم.

حتی خود مکس هم متوجه این موضوع شده بود و اینجا به آن اشاره می‌کند؛ اینکه دیگر حتی قوه تشخیص خودش را از دست داده است و روحش را به پول فروخته است؛ پولی که صرف خرید مشروب و دارو می‎‌شود.

سم لیک, کارگردان استدیو رمدی و نویسنده سری مکس پین

سری مکس پین فراز و فرود این شخصیت را روایت می‌کند؛ فردی که آتش انتقام و خشمش هرگز خاموش نشد و در نهایت شعله‌های آن خودش را از درون سوزاندند. بخش مهمی از جذابیت این شخصیت به خاطر نویسندگی ماهرانه سم لیک در دو نسخه اول و صدای جیمز مک‌کافری مرحوم بود که باعث شدند او در دل افراد زیادی جا باز کند. قرار است رمدی و راک‌استار با کمک یکدیگر ریمیکی از دو نسخه اول این بازی بسازند تا دوباره با این شخصیت تجدید خاطره کنیم.

محصولات مرتبط